عشق فراموش کار است
مانند کودکی که زنگ خانه ای را می زند
اما فراموش می کند فرار کند
مانند زخمی که فراموش می کند خوب شود
مانند بارانی که فراموش می کند بند بیاید ...
برچسب:
نویسنده: النا قربانی
اگر پیراهنم را در بیاورم
رنگش مشکی نیست ؟
اگر قاب عکست را بردارم
دیوار پشت قاب عکس مانند زخمم تازه نیست ؟
اگر روبان مشکی را بردارم
قول می دهی برگردی ؟
برچسب:
نویسنده: النا قربانی
آماده ام. بارانی پوشیده ام. چتر برداشته ام. چمدانم را بسته ام. برای آخرین بار در آینه قدی خود را خیره شدم. شبیه همه مسافر ها به جدی ترین شکل ممکن جدی به نظر می رسم. پول، عینک و بلیط را برداشته ام. کلید را همان جایی که در نظر گرفته بودم فراموش می کنم. تاکسی رسید. آقای راننده لطفا همین نیمه را به ترمینال برسان. نیمه دیگرم نتوانست دل بکند. منصرف شد!
برچسب: مسافر,
نویسنده: النا قربانی
برچسب:
نویسنده: النا قربانی

برچسب:
نویسنده: النا قربانی
برچسب:
نویسنده: النا قربانی
برچسب:
نویسنده: النا قربانی


خورشیدکم
از طعنه ها نترس
پشت من پنهان شو
بگذار بگویند از پشت کوه آمده ای ...
برچسب:
نویسنده: النا قربانی
همه می دانستند دست احمد آقا به خون پاک پدرم آلوده است. وگرنه پدرم نمی رفت تا چک هایش برگشت بخورند! با همان دست های خونی برای ما یک کیلو پرتقال آورده بود. این وقت ها خون جلوی چشم هایم را می گرفت. با لبخند گفت " خونیه ها! " گفتم چی؟ گفت پرتقال ها. عروسک ها مادرم را می بافتند. سفارش این هفته هزار عروسک بود. شاید فقط من می دانستم که نیمی از گل های دامن عروسک لکه خون است. سوزن نوک انگشتان مادرم را بی و
برچسب:
نویسنده: النا قربانی
بمان
تاریکیِ پس از تو
مثل روز روشن است ...
برچسب:
نویسنده: النا قربانی
برگردید
به وبلاگ هایتان برگردید ...
برچسب:
نویسنده: النا قربانی