خرید بک لینک

عشق فراموش کار است

مانند کودکی که زنگ خانه ای را می زند

اما فراموش می کند فرار کند

مانند زخمی که فراموش می کند خوب شود

مانند بارانی که فراموش می کند بند بیاید ...

برچسب: نویسنده: النا قربانی تاريخ: چهارشنبه 12 مهر 1396 ساعت: 19:24

اگر پیراهنم را در بیاورم

رنگش مشکی نیست ؟

اگر قاب عکست را بردارم

دیوار پشت قاب عکس مانند زخمم تازه نیست ؟

اگر روبان مشکی را بردارم

قول می دهی برگردی ؟

برچسب: نویسنده: النا قربانی تاريخ: دوشنبه 3 مهر 1396 ساعت: 22:36

آماده ام. بارانی پوشیده ام. چتر برداشته ام. چمدانم را بسته ام. برای آخرین بار در آینه قدی خود را خیره شدم. شبیه همه مسافر ها به جدی ترین شکل ممکن جدی به نظر می رسم. پول، عینک و بلیط را برداشته ام. کلید را همان جایی که در نظر گرفته بودم فراموش می کنم. تاکسی رسید. آقای راننده لطفا همین نیمه را به ترمینال برسان. نیمه دیگرم نتوانست دل بکند. منصرف شد!

برچسب: مسافر, نویسنده: النا قربانی تاريخ: دوشنبه 3 مهر 1396 ساعت: 22:36

لنگه این چشم ها رو من قبلا دیدم. وقتی میگم دیدم فکر نکنی زر می زنما. نه جون جفتمون! آقامون یه پوستر چسبونده بود رو دیوار. دقیقا بالای منقل و بساطش. عکس یه هنرپیشه هندی بود. البته مامانی یه بار عصبی شده بود و نصفش و جرررر داده بود. فقط چشای اون مادر مرده مونده بود. بابام وقتی آخرین کام ها رو می گرفت و لولِ لول بود خیره می شد به چشای اون پوستر و هی لبخند می زد. شاید واسه همینه که وقتی از جوب پیداش

برچسب: نویسنده: النا قربانی تاريخ: دوشنبه 3 مهر 1396 ساعت: 22:36

برچسب: نویسنده: النا قربانی تاريخ: دوشنبه 3 مهر 1396 ساعت: 22:36

رفتار نسبتا طبیعی و معقولی داشت. البته اگر از بارانی و چترش چشم پوشی کنی. عادت داشت حتی در داغ ترین روز های تابستان چتر همراه داشته باشد. با او در کافه آشنا شدم. هر روز سعی می کرد حوالی ساعت 20:00 کافه باشد. یک بار میانه های مستی گفت: اینجا را دوست دارم چون تلویزیون ندارد و چند بار تلاش کرد که بخندد اما نوشیدن ادامه آب جو را ترجیح داد. گفت: چه اهمیتی داره شرق ایالت ابری باشه یا غربش! چه فرقی میک

برچسب: نویسنده: النا قربانی تاريخ: دوشنبه 3 مهر 1396 ساعت: 22:36

من فقط گاهی میام گوشه وبلاگم گریه میکنم و بر میگردم به جهنم بیرون ...

برچسب: نویسنده: النا قربانی تاريخ: دوشنبه 3 مهر 1396 ساعت: 22:36

خورشیدکم

از طعنه ها نترس

پشت من پنهان شو

بگذار بگویند از پشت کوه آمده ای ...

برچسب: نویسنده: النا قربانی تاريخ: دوشنبه 3 مهر 1396 ساعت: 22:36

همه می دانستند دست احمد آقا به خون پاک پدرم آلوده است. وگرنه پدرم نمی رفت تا چک هایش برگشت بخورند! با همان دست های خونی برای ما یک کیلو پرتقال آورده بود. این وقت ها خون جلوی چشم هایم را می گرفت. با لبخند گفت " خونیه ها! " گفتم چی؟ گفت پرتقال ها. عروسک ها مادرم را می بافتند. سفارش این هفته هزار عروسک بود. شاید فقط من می دانستم که نیمی از گل های دامن عروسک لکه خون است. سوزن نوک انگشتان مادرم را بی و

برچسب: نویسنده: النا قربانی تاريخ: دوشنبه 3 مهر 1396 ساعت: 22:36

بمان

تاریکیِ پس از تو

مثل روز روشن است ...

برچسب: نویسنده: النا قربانی تاريخ: دوشنبه 3 مهر 1396 ساعت: 22:36

برگردید

به وبلاگ هایتان برگردید ...

برچسب: نویسنده: النا قربانی تاريخ: دوشنبه 3 مهر 1396 ساعت: 22:36

صفحه بندی